حجم کارهایی که در طول روز انجام میدم انقدر زیاده که از خودم تعجب میکنم چطور از پس این همه کار و چالشهای پیش بینی نشده بر می یام.
پنج شنبه هفته قبل برای انجام یه سری کارها من و آدی از خونه اومدیم بیرون. راستش از مادرشوهر پرسیدم اگه چیزی نیاز داره بگه حالا که بیرونم برای اونم بخرم. گفت اگه تونستی 2 کیلو سیب زمینی و پیاز بگیر. این دو مورد رو خریدم و داشتم میرفتم سمت خونه اونها که دیدم یه خانمی از تو ماشینش بهم اشاره میکنه شیشه رو بکش پایین. شیشه رو که دادم پایین بهم گفت ماشینت داره دود میکنه. یه لحظه به کاپوت نگاه کردم دیدم یا ابرفرض!!!! ماشین نزدیکه آتیش بگیره. راستش توی اتاق ماشین هم بوی سوختگی می اومد ولی من فکر میکردم از بیرونه. ماشینو زدم کنار. خودم و آدی از ماشین پیاده شدیم و کاپوتو دادم بالا دیدم ای دل غافل ماشین بد در حال دود کردنه. من که نفهمیدم چیه.
با خودم فکر کرد خب حالا چه کنم؟؟؟؟؟؟ ددی که مریضه استراحت مطلقه نمیتونه رانندگی کنه. همسر که اون ور دنیاست. برادر هم که ندارم به سلامتی. برادرشوهر هم که ندارم اونم به سلامتی. تازه فهمیدم وجود عناصر ذکور در خانواده میتونه مثمر ثمر باشه. همچین بی خاصیت هم نیستن. با خودم گفتم حالا چه کنم تو هوای سرد با یه پسر 5 ساله و ماشین خرابی که نمیتونم حرکتش بدم.
فکر میکنین چیکار کردم؟ زنگ زدم به همسر تصویری گفتم شرایط اینه. گفت خب زنگ زن به سهیل. حالا سهیل کیه؟ همسر پرستار قبلی آدی.
گفتم ئه چرا به ذهن خودم نرسید؟
زنگ زدم بهش و شرایط رو گفتم. گفتش من تا بیام 10 دقیقه طول میکشه. گفتم اوکی 10 دقیقه که چیزی نیست.
بعد از 20 دقیقه یادم افتاد که اون قدیما وقتی پرستار آدی از شوهرش میخواست بیاد دنبالش و اون میگف
سلام خب امروز صبح ساعت 6 و نیم بیدار شدم همزمان با من آدی هم بیدار شد و از همون اول صبح شروع کرد که امروز مدرسه جشن داریم یا نه؟ فلان معلم می یاد یا نه؟ ساعت ورزشمون کی هست؟ مدرسه کی تموم میشه؟ تو کی می یای دنبالم؟ اگه جشن داشته باشیم زنگ چندم هست؟ و هزار و یک سوال دیگه. درحالیکه خودم زیاد حال و حوصله ندارم و ناراحتم که چرا دیشب حموم نرفتم و مریض هم هستم و میدونم که دیر شده و مقنعه ای که دیروز خریدم رو هنوز اتو نکردم و غذای آدی رو آماده نکردم و غذای خودم رو هم حاضر نکردم و تو این فکرم زودتر قرصهای آدی رو بدم که دیر نشه و همزمان فکر میکنم که آخرین بار کی شکم آدی کار کرده که نکنه تو مدرسه دستشویی لازم بشه چون هنوز شماره دو رو نمیتونه تنهایی بره معتقده پی پی کثیفه و نباید دست بزنه ومامانش باید اونو بشوره. بهش میگم پس کی قراره خودت خودتو بشوری. میگه وقتی بزرگ شدم پلیس شدم دیگه خودم خودمو میشورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همزمان هر جایی بدو بدو میرم که زودتر به کارها برسم آدی هم پشت سر من داره حرف میزنه و سوالهای بی پایان و پرتکرارشو میپرسه.
سریع رو دور تند به همه کارها رسیدم و آماده شدیم رفتیم تو ماشین ساعتو دیدم. 7 و چهل دقیقه بود. زنگ مدرسه ش 7 و نیم میخوره.
به هر حال تو ماشین هم همینطو یکسره سوال پرسید ولی گریه نکرد. تو دلم خوشحال بودم که امروز دیگه گریه نمیکنه. تو مدرسه رفتیم دوباره شروع کرد گریه که تو نرو تو بمون زود بیا دنبالم الان نرو یه ذره بمون. خلاصه تا 8 اونجا معطل شدم و اومدم بیرون. با عجله داشتم میرفتم که دیدم یه پیرمرد عصا به دست از ماشینها میخواد سوارش کنن و تا جایی برسونن ناخودآگاه بدون اینکه فکرکنم ترمز کردم سوار شد و گفتم کجا میری گفت فلان جا. گفتم مسیر من یه طرف
این هفته مادرشوهرم اینا رفتن کرج. نیستن. درنتیجه آدی رو نمیتونم بعد مدرسه ببرم پیششون. درواقع مدرسه شون ساعت 12 و نیم تعطیل میشه و من ساعت 3 و نیم تعطیل میشم این فاصله آدی رو میبرم پیش مادرشوهرم. این هفته دیروز که خواهرزادم دانشگاه نداشت بهش گفتم بیاد خونه ما. منم رفتم آدی رو از مدرسه برداشتم و بردم خونه مون.دوباره برگشتم اداره. بعد از اداره هم مستقیم رفتم خونه و هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که آدی فرمودن بیا بازی کنیم. این بازی کردنه واقعا خسته م میکنه. هر روز تمام وقتی که خونه هستم انتظار داره باهاش بازی کنم یعنی تمام وقتمو اختصاص بدم بهش و هیچ تایمی برای خودم نذارم. واقعا برام سخته و خیلی کلافه میشم.
اگرم بگم نه الان کار دارم اینقدر پیله میکنه اینقدر التماس میکنه که آدم واقعا دلش میسوزه. بار تمام زندگی و مسئولیتهاش و بچه داری روی دوش منه. کار کردن بیرون هم بهش اضافه کنین و از همه بدتر و سخت تر بدغذایی آدی هست.
به جرئت میتونم بگم در طول روز فقط یه وعده غذا میخوره. مثلا دیروز تو مدرسه پسته و بادوم هندی که براش گذاشته بودم رو کامل خورد. بعد که اومد خونه هیچی نخورد تا ساعت 6 غروب که بهش پلو و ماهی دادم. دیگه تمام. همین. کل روز همین.
تقریبا هر روز همینه. الان 5 سال و 5 ماهشه و قدش 110 و وزنش 18 هست.به نسبت همسن و سالهای خودش کوچولوئه. و این برای من واقعا آزاردهنده ست. یکی از بزرگترین نعمتهای پدر و مادر اینه که بچه ش خوب غذا بخوره. لب به میوه نمیزنه. اصلا و ابدا لبنیات نمیخوره. حبوبات هم فقط تو قورمه سبزی باشه میخوره.
واقعا نمیدونم چی درست کنم که بخوره.
بعضی وقتها واقعا دلم میسوزه از اینکه بدنیاش آوردم. تولید یک انسان نمیدونم کار درستی هست یانه.
چند
خب بالاخره رنگ و روی پاییز رو دیدیم. امروز بارون شروع شد و هوا یکمی سرد شد. تا دیروز که هوا فوق العاده بود. من عاشق این هوای شمالم وقتی نه گرمه نه سرده هوا تمیز و ملسه. واقعا لذت میبرم از هوای فوق العاده اینجا. البته تابستونها رو فاکتور بگیریم. به هر حال من بارونو دوست دارم. راستش دلم میخواد فصلها سر جاشون باشن یعنی پاییز یکمی سرد باشه دیگه. واقعا چند روز قبل هوا گرم بود من دیروز تو ماشین کولر روشن کردم. واقعا گرم بود.
به همسر میگم اولین باره که کریسمس تو لندنی چه حسی داری؟ میگه واقعا اینجا قشنگه ولی بادهای سردی می وزه یعنی هوا خوبه چیزی که آزاردهنده هست بادهای شدیدشه و از اونجاییکه سینوزیت داره باید خیلی مراقب باشه.
قبل از اینکه از اینجا بره چمدونشو پر کرده بود از داروهای مختلف چون اونجا به این راحتی ها دارو نمیدن و داروها هم گرون هستن. دیروز تو خیابون راه میرفت و چتر هم دستش بود و اطراف رو بهم نشون میداد برای هزارمین بار بهش گفتم منو باخودت ببر من به رفتن قانعم.
راستش همسر الان با ویزای تحصیلی اونجاست که میتونه من و آدی رو هم با خودش ببره. فعلا خودمون نخواستیم بریم. گفتیم اونجا شرایطش stable بشه بعد ما بریم. چون نمیخواستیم همزمان هر دوتا کارمون و درآمدمونو از دست بدیم. اگه بچه نداشتیم صد در صد باهاش میرفتم ولی خودمونو بتونیم کنترل کنیم برای بچه نمیشه کم گذاشت. بخاطر همین تصمیم گرفتم امسال رو من بمونم تا همسر درسش تموم بشه و یه کار خوب بگیره بعد بتونه ویزاشو تبدیل کنه به ویزای کاری تا بعنوان همراه باهاش بریم و انشالله موندگار بشیم. فعلا هنوز کار پیدا نکرده البته چند جا apply کرده ولی هنوز نتیجه مشخص نشده.
حاضر هم نیست casual job داشته باشه. میگه م